|
در 15سالگي آموختم که مادران از همه بهتر ميدانند و گاهي اوقات پدران هم . در 20 سالگي ياد گرفتم که کار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود . در 30سالگي پي بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن . در 35سالگي متوجه شدم ، آينده چيزي نيست که انسان به ارث ببرد ، بلکه چيزي است که خود ميسازد . در 40 سالگي آموختم که رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست که کاري را دوست داريم انجام دهيم ، بلکه در اين است که کاري را انجام ميدهيم دوست داشته باشيم . در 45 سالگي ياد گرفتم 10 درصد از زندگي چيزهايي است که براي انسان اتفاق ميافتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به اتفاقات واکنش نشان دهيم . در 50سالگي پي بردم که کتاب بهترين دوست انسان و پيروي کورکورانه بدترين دشمن وي است . در 55سالگي پي بردم که تصميمات کوچک را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب . در 60سالگي متوجه شدم که بدون عشق ميتوان ايثار کرد اما بدون ايثار هرگز نميتوان عشق ورزيد . در 65 سالگي آموختم که انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز که ميل دارد بخورد. در 70 سالگي ياد گرفتم که زندگي مساُله در اختيار داشتن کارتهاي خوب نيست ، بلکه خوب بازي کردن با کارتهاي بد است . در 75 سالگي دانستم که انسان تا وقتي فکر ميکند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه ميدهد و به محض آنکه گمان کرده رسيده شده است ، دچار آفت مي شود . در 80سالگي پي بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .
در 85سالگي دريافتم که زندگي همانا زيباست . |
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن
وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
عشق خام و ناقص میگه: من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
ولی عشق كامل و پخته میگه: بهت نیاز دارم چون دوست دارم
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در
قلبت بمونه
بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش
ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در
فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به
خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و
همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش
را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام
چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!
حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد![]()
امروز میخوام یه متن فوق العاده زیبا و معنی دار براتون بزارم
این متن را هم ابجی ثریا برام فرستاده
بخونید لذت ببرید
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از
شاگردان پرسید
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب
را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می
شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را
زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از
عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است! .
خیلی عالی بود ابجی ثریا
واقعا مرسی از این متن های قشنگ
ولی بهترین بوتهای باش كه در كناره راه میروید.
اگر نمیتوانی بوتهای باشی،علف كوچكی باش و چشمانداز كنار شاه راهی
را شادمانهتر كن.......
اگر نمیتوانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،
ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه!
همه ما را كه ناخدا نمیكنند، ملوان هم میتوان بود.
در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،
كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،
چندان دور از دسترس نیست.
اگرنمیتوانی شاه راه باشی،كوره راه باش،
اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........
.....................................................................................................
بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره
بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی
بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه
بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه
بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!
........................................................................................................................
تكرار..........
روزی كه آمد تا روزی كه رفت،انگار در یك خلاء،یك رویا و یك آرزو گذشت،
آرزویی كه به نتیجه نرسید و هدفی كه به نشانه نزد.او رفت و برای ابد یك
نقطه خالی با یك سبد گل رز لیمویی به یادگار گذاشت.او رفت و من آرزو كردم
كه هیچگاه رفتنی بی برگشت تكرار نشود
......................................................................................................................
چه میكردی.........
من نه بر می گردم
نه جایی می روم
من فقط شبیه شما
شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم
و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم
که جز زل زدن ،
به جدایی من از ما
کاری از دستشان ساخته نیست
چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست
جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند
تو بودی چه میكردی؟
........................................................................................................................
این متن های خوشگل از طرف دوست مهربونم هستی عزیزم بود
مرسی هستی جون
.....................................................................................................................
حميد مصدق خرداد 1343
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
دوباره ابجی مریم برام متنای خوشگلشو فرستاد تا به وبلاگ من زیبایی بده
خوب زیاد حرف نمیزنم . بهتره به متن ها توجه کنیم
..................................................................................................................
آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
روزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم چون به دیار معشوقم می روی به او بگو دوستش دارم
و منتظرش می مانم ... بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد و گفت دوستش بدار ولی منتظرش نمان.
با شروع هر صبح فکر کن تازه بدنیا آمدی مهربان باش و دوست بدار شاید که فردایی نباشد.
دوستی اون نیست که 2 نفر به خاطر هم زیر بارون خیس بشن دوستی اینه که یکی به خاطر دیگری چتر
بشه و اون نفهمه که چرا خیس نشده.
..................................................................................................................
شبي در خواب ديدم مرا ميخوانند، راهي شدم، به دري رسيدم، به آرامي در خانه را كوبيدم. ندا آمد:
درون آي.
گفتم: برای چه؟
گفت: براي آنچه نميداني.
هراسان پرسيدم: براي چو مني هم زماني هست؟
پاسخ رسيد: تا ابديت
ترديدي نبود، خانه، خانه خداوندي بود، آري تنها اوست كه ابدي و جاويد است..
پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا ميدارد؟
پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر ميبريد و دوران پس از آن در
حسرت بازگشت به كودكي ميگذرانيد.
اينكه شما سلامتي خود را فداي مالاندوزي ميكنيد و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي
مينماييد.
اينكه شما به قدري نگران آيندهايد كه حال را فراموش ميكنيد، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را.
اين كه شما طوري زندگي ميكنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار
فراموشي در بر ميگيرد كه گويي هرگز زنده نبودهايد.
سكوت كردم و انديشيدم،
در خانه چنين گشوده، چه ميطلبيدم؟ بلي، آموختن.
پرسيدم: چه بياموزم؟
پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نميكشد ولي براي التيام
بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.
بياموزيد كه هرگز نميتوانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه
ديگران نسبت به شما آينهاي از كردار و اخلاق خود شماست .
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب
شايستگيهاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار ميگيرد.
بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعفها و نقصانهاي شما آشنايند وليکن شما را
همانگونه كه هستيد دوست دارند.
بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بيمهري كه نسبت به شما روا ميدارند مورد بخشش خود قرار دهيد
و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.
بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد، تنها هنگامي كه مورد آمرزش
وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد...
به خاطر داشته باشيد كه مردم گفتههاي شما را فراموش ميكنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند
برد ولي، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود.
.............................................................................................
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
امروز میخوام یه متن عالی از طرف یکی از دوستای جدیدم یعنی ثریا عزیزم براتون بزارم
بخونید خیلی جالبه:
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم
میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند.
بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را
میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را
دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم.
میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم.
هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب
میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان
میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان
دست هم نرسد
ثریا جان مرسی از مطلب قشنگت
دوستای گلم فعلا بای تا های
هنوز پشت هر در بسته ای ترا جستجو میکنم ،با هر نگاه ساده ای تا انتهای چشمانت غرق میشوم ،دستانم از سردی نبودن تو میلرزد چون زمستان، دل خسته ام پر از تاول ست، در دلم باران میبارد ، زمینش یخ زده است، دستانم میلرزد، تنم سرد، است فکرم در تابوت خالی تن سرد خیابان به انزوا رفته است کاش میشد دلم را در گوشه ی شیشه ای آسمان نگاهت ، دفن میکردم تا ترا در ترانه های پائیزی جستجو نکند.در دلم رخت های کثیفی میشویند سینه ام طاقت آه هایم را ندارد کاش میتوانستم احساسم را در بی نهایت شب به خاک بسپارم یا نگاهم را از روزهای رفته پنهان کنم دلشوره ی خاطرات دور ، مرا به تباهی کشیده است !
از پنجرهی نگاه تو خاطره ماند
تصویر تو بر شیشهی آن یكسره ماند
دیگر اثری از تو در آن پنجره نیست
رفتی و فقط خاطره از پنجره ماند
آری با تو هستم ؛
با تویی كه از كنارم گذشتی...
و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است !!
کنم . بازم مریم جون ابجی گلم برام متن جدید فرستاده
این متن ها رو به نام خودش براتون میزارم
بخونید قشنگن:
کاش در کتاب زندگی سطری باشی ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی
.....................................................................................................
وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن ، خاموش باش. قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟
تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی.
.....................................................................................................
گنجشک با خدا قهر بود ... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می
گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را
می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد ... و سرانجام گنجشک روی شاخه
ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن
گشود:
با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو ، تو همان را
هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟...!!!!
لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد
را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
................................................................................................
مرسی ابجی مریم گل
خیلی قشنگ بود . بازم بفرست خوشحال میشم
موفق باشی
خوبید؟ انشاالله که خوبید
به خدا شرمنده انقدر سرم شلوغه که کم میام . یه مدتم که اصلا نتونستم بیام
خوب چه خبر؟ این مدت که نبودم چه اتفاقاتی افتاد؟
دلم واسه همتون تنگیده
ابجی ستاره تو که ازم خبر میگرفتی تو چرا سر نزدی بهم؟!!!!!![]()
خوب ایراد نداره تقصیر منه که نبودم
ولی از این به بعد سعی میکنم بیشتر بیام
دوستای جدید چه خبر؟ به تعدادتون اضافه شده یا نه؟
سر بزنید تنهام نزارید
دوستتون دارم
امیدوارم همتون خوب باشید
نماز . روزه . طاعات . عبادات همتون قبول باشه
من دوست ارمین هستم
خودش خیلی سرش شلوغه و نمیتونه بیاد نت
چند وقت دیگه سرش خلوت شه خودش براتون اپ میکنه
از من خواست بیام یه اپ براتون بزارم و بگم که داداشای گلم و ابجی های
خوشگلم دلم خیلی براتون تنگ شده . خیلی خیلی دوستتون دارم از صمیم
قلبم
به محضه اینکه کارم تموم شه میام و بهتون سر میزنم
همتون رو از همینجا میبوسم ![]()
![]()
خوب من دیگه مزاحمتون نمیشم
خوش باشید و پیروز
به امید موفقیت روز افزون برای همتون مثل ارمین یا حتی بیشتر
من بالاخره برگشتم
شرمنده ایران نبودم
جاتون خالی رفته بودم مالزی پیش پسر داییم
خیلی بی معرفتین
من که شمارمو گذاشتم
یه کدومتون زنگ نزدین بگین اخه تو مردی یا زنده یی
خیلی نامردییییییییییییییییییییییین
ولی بازم دوستون دارم
دلم واسه همتون کوچولو شده بود
با حداقل چند نفر برام نظر گذاشتن . بقیه که هیچی
خلاصه کلام اینکه دوستون دارم
الانم برم غذا بخورم بعدشم بخوابم
فعلا بابای
|
سلام سلام سلام به همه ی عزیزای دوست داشتنی گل باحال این که سوال نداره خوب حتما همتون خوبید یعنی دعا میکنم که خوب باشید چون اگه بد باشید منو دعوا میکنید گفتم که زیاد نمیام نت اخه امتحانا شروع شدن تا حالا ۳تا امتحان دادم که الحمدولله خوب بودن خوب امروز به یه متن جالب و دیوونه کننده برخوردم که میخوام براتون بزارم بخونید و لذت ببرید راستی یه پیشنهاد هم برای داداشام و هم برای ابجی های گلم من تو پروفایلم نوشتم که خیلی اس ام اس بازی رو دوست دارم خواستم پیشنهاد کنم یه برنامه ریزی کنیم با هم اس ام اس بازی کنیم به نظرم جالب میشه و همیشه هم از هم خبر داریم در هر صورت این یه پیشنهاد بود که میتونه رد بشه فکراتونو بکنید منم شمارم تو پروفایلم هست خوب حالا متنو بخونید:
|
|
می خواهم فاحشه بشوم... مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... . ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده . " خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند . تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند . من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند " |
من بالاخره برگشتم
جاتون خالی خیلی خوش گذشت . چه هوایی . چه طبیعتی . چقدر دلم برای شمال تنگ شده بود
وقتی هم که رفتم اونجا دلم برای شما خواهر و برادرای گلم تنگ شد
حالا هم که برگشتم درگیر امتحاناتم
میبینی تو رو خدا؟!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی از بازار انتخابات چه خبر؟
مطمعنا ۹۹٪ شما طرفدار موسوی هستید
ولی من به شخصه با شیخ مهدی کروبی هستم
طرفدارای موسوی اگه دیشب مناظره ی موسوی و احمدی نژاد رو دیدن ازشون میخوام تو رایشون یه تجدید نظر بکنن ( با اون گندی که دیشب موسوی زد )
.......................................................
خوب باید بگم از این به بعد کم میام نت چون درگیر امتحاناتم ( خیلی سخت شدن درسا )
.......................................................
اینم تقدیم به طرفداران موسوی :
ای شیر! شکوه غرشت را دیدند
انها که به عزت تو میخندیدند
امشب همگی به پای روشنگریت
جز " چیز " جواب دیگری نشنیدند
...............................................
همتون رو دوست دارم
بای تا های
سلام به همگی
احتمالا این اخرین پستمه تا ۱۰ روز دیگه ولی شایدم فردا اومدم یه پست دیگه گذاشتم ( اگه وقت شد)
از همتون ممنونم که با حضور گرمتون و صفا و صمیمیتتون به این وبلاگ رونق میدین
همتون رو دوست دارم
ولی ازتون ( از بعضی هاتون) شاکیم
چرا بعضی ها اینجوری با من خداحافظی میکنن؟ انگار میخوام برم سفر اخرت
من که هنوز نرفتم گفتم پنجشنبه میرم
شایدم میخواین از دستم راحت شین ! اره؟ اره؟ اره؟![]()
![]()
![]()
راستی کیا میخوان با من بیان شمال؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب خوب خوب بابا باشه واسه همتون جا هست شلوغ نکنین یه قطار دربست میگیرم همتون رو میبرم . خوبه؟
راستی برام دعا کنین یه کارخونه ای تو مهریز یزد بهم پیشنهاد کار داد منم حقوق پیشنهادیم رو گفتم . دعا کنین قبول کنن
اگه قبول کنن و استخدام شم نونم تو روغنه .
قراره بررسی کنن تا مرداد ماه بهم جواب بدن
برام دعا کنینا
ستاره . نیاز . دایانا . سارا . سجاد . مهلا . شیدا . فرزانه . نیلوفر . افسانه . رويا .
همتون برام دعا كنينا . منم براي همتون دعا ميكنم
دددددووووووووووسسسسسسسستتتتتتتتتتووووووووووننننننننن دددددددددااااااااااارررررررررررمممممممممم
خداحافظ تا ۱۰ روز ديگه يا شايدم فردا
مواظب خودتون باشين
شيطوني نكنين تا من برگردما
باي باي
همگی خوبیییییییییییییییید؟ امیدوارم که خوب باشید چون من امروز خیلی خوبم
احوال ابجی ستاره و دایانا جون و نیاز جون و سارا جون و داداش سجاد و مهلا جون و الهام جون و بقیه ی بروبچه های گل؟
این هفته کلاسام تموم میشن . ای ول پنجشنبه شب حرکت میکنم سمت شمال
وای چه حالی میده . کوه و جنگل و دریا و ( وای وای وای اینو که دیگه نگو : شبهای هتل نارنجستان )
هرکی پایه هست با من بیاد شمال دستا بالا![]()
نه دیگه همتون رو که نمیتونم با خودم ببرم ![]()
خودتون قرعه کشی کنین من تا ۳ نفر جا دارم ![]()
البته باید بگم جای ابجی ستاره گلم و به همراهش نیاز عزیزم محفوظه ها ... بقیه قرعه بندازن
خوب ابجی جون بیا بشین یه نسکافه من و تو و نیاز بخوریم تا بقیه قرعه کشی کنن ![]()
راستی داشت یادم میرفت اینو بگم : بی معرفتا چرا بهم سر نمیزنین برام نظر بدین؟ ها؟ ![]()
فقط ستاره و دایانا و سجاد میان
دیگه هیچکس منو دوست نداره؟
ولی من همتون رو دوست دارم
خوب دیگه بسه باید برم کار دارم
قرعه کشی یادتون نره . سرتون کلاه میره ها
همتون رو دوست دارم و براتون ارزوی موفقیت میکنم![]()
بای بای
همگی خوبن؟
امروز چند تا متن از داداش سجاد دارم میخوام براتون بزارم
داداش سجاد ما دوستت داریم
......................................................
دوستي شايد عشقست که ميسازدو ميسوزد و شايد ترانه ايست که هر دم آوايش در دل جاريست ليکن هر جه هست زيباست
.....................................................
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
.....................................................
عشق مثل آب ميمونه.....که ميتوني توي دستت قايمش کني..آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.. اما دستت پر از خاطره است............................
.....................................................
من ياد گرفته ام: مهم نيست كه در زندگي چه داري، بلكه مهم اينست كه چه كسي را داري
.....................................................
ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟وقتي ميخواي بخندي، وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟ چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند....
......................................................
همه ی این متنها از طرف داداش گلم سجاد جون عزیزم بود
امیدوارم هم سجاد هم همه ی شما دوستای گلم هرجا هستید سالم سربلند و موفق باشید
راستی اینجا میخوام ورود یک نفر رو به جمع دوستای گلمون تبریک بگم :
دایانای عزیزم به جمع ما خوش اومدی . امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم
همتون رو دوست دارم
همگی خوبید؟ انشاالله که خوبید
دوستان یه تقاضا از همتون دارم . از همه ی کسانی که به کلبه ی من حقیر سر میزنن عاجزانه میخوام برای یکی از دوستام که مثل دااشمه و تو خرداد ماه عمل جراحی داره دعا کنید
انشاالله خدا هرچی میخواین بهتون بده
ابجی ستاره . سارا جان . الهام عزیز . و همه ی دوستان گلم تو رو خدا براش دعا کنید
خرداد ماه عمل جراحی کبد داره . عمل سنگینی هم هست . دعا کنید خوب شه
من امسال برام سال خوبی نبود ولی امیدوارم این دوستم رو که تازه هم پیداش کردم خدا برام نگه داره
از همتون ممنونم
امیدوارم که حال همتون خوب باشه . انشاالله که خوبه![]()
میخوام سعی کنم که به خودم بیام و برای خودم زندگی کنم . کسی که رفت دیگه بر نمیگرده پس خدا بیامرزدشون
اگه دارید اینو میخونید ازتون میخوام فقط یه فاتحه برای شادی روحشون بخونید
....................................................................................................
خوب امروز میخوام براتون یه پست بزارم که حقیقت محضه و ما تو جامعه شاهد این موضوع هستیم و در روز مکررا باهاش روبرو هستیم
این متنی که الام میخونید اخرین نامه ی یک زن فاحشه است که برای مادرش نوشته
شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر
خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !
خدا حافظ مادر
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .
خدانگهدارتان
خوبید؟ من واقعا از همتون معذرت میخوام که ناراحتتون کردم
ولی خوب چه کنم بهترین دوستانم بودن نمیتونم فراموششون کنم هیچوقت
داداش سجاد ازت ممنونم که بهم سر زدی و دلداریم دادی امیدوام هیچوقت تو زندگیت غم نبینی
ابجی ستاره خیلی ازت ممنونم که به فکرمی
سارا جون تو هم همینطور خیلی لطف داری
امیدوارم بتونم یه روزی لطف همتون رو جبران کنم
خیلی دوستون دارم . همتون رو دوست دارم
شرمنده دل و دماغ پست گزاشتن ندارم فعلا
بهتون سر میزنم . بهم سر بزنید
قربون همتون
امیدوارم حال همتون خوب باشه
من واقعا معذرت میخوام از اینکه کم میام یا بهتون سر نمیزنم
خدایی اصلا دل و دماغ ندارم خیلی داغونم همه چیزم بهم ریخته
هیچکس نمیفهمه من چمه
نمیخوام ناراحتتون کنم خلاصه شرمنده از اینکه کم پست میزارم
ابجی ستاره ازت ممنونم
الهام جان از شما هم ممنونم
مهلا جان از شما هم سپاسگزارم
انشاالله هیچکس تو زندگیش غم نبینه
اینم از پست امروز:
چه بگویم؟
کدام یک از حرفهای دلم را؟
خسته ام !
از این سرنوشت خسته ام !
آری روزگارم به سختی می گذرد.
اشک مرا می شناسد،
چرا که همیشه مرا در بیابان های احساساتم یاری می کند
و هر زمان که احساس دلتنگی
و غم و غصه در روحم پیچیده می شوند
برای نجاتم به سراغم می آید.
می دانی!
مدتهاست قلب بیمارم را به مشت گرفتم
و به گدایی محبت آمده بودم.
و تنها درمان قلب بیمارم دوای محبت بود.
گله ای نیست!
چونکه سرنوشت چنین هست چه تقدیر کنیم
برو!
و من برای همیشه قلب بیمارم را در سینه خواهم فشرد
تا محبت دیگری دوای دردش نباشد ، چرا که می دانم خواهی آمد.
در یکی از ماههای فصل خزان
آن هم
بر سر خاکستر مزارم
برو نمون نمیتونی دیگه دلم رو بشکونی
سزای بی معرفتیت اینه که تنها بمونی...
برو بابا ولم بکن بسه دیگه شکستنم
حیف اون دوست دارما به پای تو نشستنم...
برو که دیگه نمیخوام ، تو اون چشات نیگا کنم
آخه تو رو خدا ببین ، دارم تو چشمات میمیرم...
برو کنار من نمون ثانیه هام حروم میشه
ترانه های قلب من به پای تو تموم میشه...
گفتم برو نپرس چرا ، آخه دلم خونه ازت
به کی بگم آخه خدا ، میشم دیوونه عاقبت...
نمیدونم آخه چرا ، چرا شکستی قلبمو
تو رو خدا دیگه برو ، برو نبینی اشکمو...
مگه دیوونت نبودم مگه دیوونم نبودی
چرا دروغ گفتی به من ، آخه تو بلد نبودی...
نمیدونم یهو چی شد ، چی شد که برگشتی حالا
میگن سرت خورده به سنگ ، دُرس شنیدم ناقلا...
چیه چیه ، نگام نکن ، نه دیگه از پیشم برو
برو که تو مردی واسم ، برو نمی شناسم تو رو...
اگه بمیری قلبمو به دست تو نمی سپارم
بی خودی زیرو کش نکن من از تو بی وفاترم...
آخه خیال کردی که من ، تنها می شم بدون تو
انقده هستن مثه تو ، فقط ببینمو برو...
شدی یه بت شدی خدا ، شدی یه کوه ادعا
چیه ، آخه چه مرگته ، سرم شلوغ بخدا...
ببین عزیز منو ببخش ، می خوام بمونم پیش تو
آره درس فهمیدی من ، منم خدای شعر تو...
می شه یه فرصتی بدی ، تا خودمو نشون بدم
به اون دلت یه هم صدا ، یه قلب مهربون بدم...
می شه نگی ، نگی برو ، برو کنار من نمون
می شه بشی اون آدمی ، گفتم برم ، بگی بمون...
می شه فقط نگام کنی ، شدم یه برده واسه تو
چی کار کنم فقط بگو ، بشم دیونه واسه تو ...
بیا بگو از اون روزا ، از آخرین دیدار ما
از اون روز نفرتیو ، از اون روز پر ماجرا...
بگو بگو ، گوش میکنم ، بگو گناه من چی بود
چرا تو رفتی از برم ، بگو که اون یکی کی بود...
برو برو ازش بپرس ، که قده من دوستت داره
برای خوش بختی تو ، حاضره که کم بیاره...
حاضره تنها بمونه ، بدون تو حتی یه شب
حاضره هرگز نگیره تو بوسه هاش حتی یه لب...
حاضره که پات بسوزه ، بذاره پای سرنوشت
حاضره که دعات کنه ، الهی که بره بهشت...
میدونم درسته حرفات میدونم که من گناهم
میدونم تا آخر خط من اسیر اشتباهم...
من واسه عشقی که گفتی ، خیلی کوچیکمو پستم
تو سزاوار ترانه ، من که گیتار شکستم...
اما تو...
رفتی رو مرز تباهی ، اونجا که آدما گرگن
حرمت چشای نارت ، با کدوم ، نیرنگی بردن...
با کدوم عشق دروغین ، تو رو از دلم گرفتن
توی قلب مهربونت ، جای گرممو گرفتن...
بعد رفتنت تا امروز ، آغوشم خالی و سرده
تو نبودی که ببینی عشق تو با من چه کرده...
حالا که آخر جادست ، دلم از دل تو سیره
یا بمون بمیر کنارم یا برو که خیلی دیره...
وقتی نیستی تک وتنهام توی این شبای تاریک
به یاد گذشته هامون توی این سکوت غمناک
وقتی نیستی آسمون چشمام ابریه میخواد بباره
بغض من میشکنه بی تو ،دل ازت گلایه داره
وقتی نیستی غصه هام قد یه کوهه
لحظه هام بدونه چشمات خالی از نور و غروره
وقتی نیستی نمی تونم یه لحظه آروم بمونم
هر لحظه جلو چشامی نمیشه بی تو بمونم
وقتی نیستی دستای من سرده بی حضور دستات
این تن خسته ی سردم گرمیه نگاتو می خواد
وقتی نیستی روزامم مثل شبام سیاه و تاره
غصه ی نبودن تو منو از پا در میاره
وقتی نیستی دیگه تاب موندنم نیست
نفسی برام نمونده نای جون گرفتنم نیست
وقتی نیستی سهم من از تو و عشقت
پر زدن تو آسمونه بعد مردنم هنوزم یادت تو دلم میمونه...
یادت تو دلم میمونه....
نمی دانم
نمی دانم..چه بود
نمی دانم..فرشته بود
نمی دانم..عشق بود
نمی دانم..چه بود
می خواهم در اوج فریاد بزنم و بگویم .
این حق من نبود...
این آشفتگی آخه مال من نبود.
آرزویم چیزه دگر بود..
اما افسوس طالعم.نحس بود
و او شد یک خاطره..
گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم
وفريادم فقط سكوت غمم بود
الان یکی از بچه ها برام فرستاد گفت تو وبلاگم ثبت کنم ولی خواست ننویسم از طرف کی دلیلشم نگفت
این متن یه دعا به دو زبون انگلیسی و فارسیه
بخونید حال کنید :
I asked god to take away my habit
God said no it is not for me to take away,but for you to give it up
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.خدا
فرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.
I asked god to make my handicapped child whole
God said no, body is only temporary
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست، روحش
سالم است،جسم هم که موقت است.
I asked god to give me happiness
God said: no, i give you blessings
happiness is up to you
گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.
I asked god to make my spirit grow
God said no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful
از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم
تا بارور شوی.
I asked god for all things that i might enjoy life
God said no, I will give you life, so that you may
enjoy all things
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.فرمود: برای این کار
من به تو زندگی داده ام
I asked god to help me love others
as much as he loves me
God said: Ahah, finally you have the ide
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
مدتی بود هیچکدوم از پست هایی که میزاشتم به دلم نمینشست ولی میزاشتم چون فکر میکردم شاید به نظر من عالی نباشه
ولی امروز میخوام یه پست بزارم که عاششششششششششششششقشم
این پست رو برای عشقم میزارم که اسمشو نمیگم نمیخوام کسی بدونه
البته شاید ابجی ستاره بدونه اونم شاید
خوب بریم سراغ پست امروز:
عشق من عاشقم باش